آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

یه توپ دارم قل قلی

بنام خداوند جان و خرد   اولین شعری که فک کنم همه نی نی کوشولوها بلد میشن یاد گرفتی .... مامانی میگه :                                           آتنا میگه : یه توپ دارم                                       دی دیلیه سرخ و سفید ...
27 آبان 1392

اندر احوالات ما در مشهد

✴ هوالغفار ✴     21/08/1392 ساعت 8:40 نشستیم تو هواپیما، زاگرس ایر، هواپیما بزرگ نیست، یعنی خیلی کوچیکه، صندلی هاش هم قدیمیه، تو اینقدر خسته بودی که شاید 10 دقیقه بعد از پرواز خوابت برد. یکساعت و نیم تو راه بودیم، نی نی که صندلی جلوی ما بود خیلی گریه کرد، طفلکی خودشو و مامان و باباش کلافه شده بودن. غذای هواپیما یه چیزی شبیه اسنکِ سرد بود که اصلاً خوشمزه نبود. وقتی هواپیما فرود اومد آقای مهماندار اومد بالای سرمون و گفت که مشهد خیلی سردِ بچه رو خوب بپوشونین، منم که یه کاپشن خیلی گرم واست دمِ دست گذاشته بودم همونجوری خواب آلو تنت کردم و پیاده شدیم. هوا تاریک شده و خدا رو شکر امیر آقا ( راننده هماهن...
27 آبان 1392

این روزهای من و تو

  بنام خدای رضا    ساعت 6:30 صبح بیدار شدی و با یه سر و صدای آروم بهم فهموندی که بیداری، سریع بلند شدم و بغلت کردم، داشتی شیر میخوردی که چشمم افتاد به پنجره ، هوا کم کم داره روشن میشه... وای پس چرا من فک کردم تازه خوابیدم، تا خوابت برد گذاشتمت تو رختخوابت و بلند شدم که حاضر شم ، اینقدر خوابم میومد که چشام می سوخت، بعد از این که آماده شدم، از لای در یه نگاه بهت انداختم مثل یه فرشته، با آرامش شیرینی خواب بودی،  اومدم سر کار.... یکی از همکارا : یه خبر خوش .... دوشنبه و سه شنبه ساعت کاری بجای 4:30 میشه 2:30 همه فک کردیم سرکاریه گفت بخدا تو همه سایتا نوشته ... هر کی یه چیزی میگه ...... واسه همیشه ا...
26 آبان 1392

شب بیاد موندنی

❤❤❤ هو العزیز ❤❤❤   واااااای ی ی ی ی خدایا چه کیفی میده یکی آدمو سورپرایز کنه آخ ببخشید دخترک ملوسم ، عزیزترینم سلام سلام سلام جمعه شب خیلی شب خوبی بود، من کلی غافلگیر شدم، از صبحش زیاد حالم خوب نبود، بعد از ظهر که بابا مهدی اومد خونه گفت که دوست داره امشب شام بریم بیرون، خلاصه منم هماهنگ کردم با مامان و باباهامون و خاله مریم اینا که همگی شام بریم رستوران صفاهان ، وقتی رسیدیم اونجا متوجه شدم که بابا مهدی 2 تا تخت هم از قبل رزرو کرده، یه کم جا خوردم، ولی به روی خودم نیاوردم، خلاصه بعد از خوردن شام و کلی شیطونی شما، و کلی هم نانای کردنت با موسیقی زنده رستوران ،یهو دیدیم آقای خواننده رستوران داره میگه : (( امشب یه سالگرد از...
19 آبان 1392

تا میتوانی زیبا برقص

ღ بنام خدای بزرگ ღ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ سلام به روی ماه دختر قشنگم الآن یه چند وقتیه که اعضای بدن رو یاد گرفتی و وقتی ازت میپرسم، چه از روی عکس، روی عروسکات، و یا روی بدن خودت قشنگ نشونم میدی. دست، پا ، دل ، چشم، گوش، دهان، بینی، مو، انگشت و .... روکامل یاد گرفتی. تازه بَن بِن بُن شمار 1 رو هم کامل بلدی و قشنگ اسم همه کارتها رو میگی. میخوام برات کارتای صدآفرین رو بگیرم، به نظرم طبقه بندی خیلی جالبی برای آموزش داره و خیلی اصولی طراحی شده. خیلیشیرین حرف میزنی و مثلاً اتفاقایی که واست افتاده واسه من و بابا مهدی تعریف میکنی، حرفات رونسبت به قبلنا بیشتر میشه فهمید، تازه گاهی قصه یا شعر هم می خونی که اونو دیگه نگووووووووو ...
19 آبان 1392

اعتراض مادرانه

توجه توجه : هر کس بچه دارد و بچه ندارد...هر کسبرای آینده ی این مملکت کمی دل نگران است، برود و اینجا را امضا کند... ا عتراض مادرانه به برنامه های کودک تلویزیون ...
19 آبان 1392

باز این چه شورش است ...

اصلاً حسین جنس غمش فرق میکند ... این راه عشق، پیچ و خمش فرق میکند... اینجا گدا همیشه طلبکار میشود... این در که آمدی کرمش فرق میکند... صد مرده زنده میشود از ذکر یا حسین... عیسای اهل بیت دمش فرق میکند... ...
15 آبان 1392

❤ مادر که باشی ....

❤ ❤ ❤   بنام خدای مادران ❤ ❤ ❤   تقدیم به همه مامانای مهربون، مخصوصاً مامان خودم   مادر که باشی باید دلی داشته باشی به وسعت دریا و سعه ی  صدری به گستردگی عالم   مادر که باشی باید قوی باشی و توانمند، باید محکم باشی و استوار باید دستانی داشته باشی پر توان باید پنجه هایی داشته باشی پر زور تا وقتی کودک سنگینت را- که حالا دیگر بزرگ شده اما همچنان نیازمند آغوشت –در آغوش می گیری پنجه هایت چنان در هم محکم گره بخورند که او را ایمن نگه دارند و به او اطمینان بدهند که هرگز نخواهد افتاد مادر که باشی باید آغوشت همیشه گشوده باشد حتی زمانی که خودت ناراحتی، خسته ای ،د...
14 آبان 1392

حرف های من و دخملی

❤❤❤   هو المحبوب   ❤❤❤   سلام قشنگ مامان، قربون زبون شیرین و خوشمزت برم من تازگی ها خیلی زبونت شیرین شده، بعضی کلمه ها رو جوری ادا میکنی که قند تو دلم آب میشه، مثلاً دیشب هی پشت سر هم میگفتی : (سیلا هابیدی؟ ) یعنی ( سینا خوابیدی؟) . توجه توجه : سینا اسم کاسکوی بابامحمودِ.               دیشب داشتم لباساتو مرتب میکردم، گاهی یه جوراب یا پیراهن و یا شلوار بر میداشتی و میخواستی که تنت کنم، بعد بدو بدو میرفتی پیش بابا مهدی و میگفتی " بابایی، بابایی، اَشَنگه؟ "((قشنگه؟))، بعد برمیگشتی پیش من و سریع در می آوردی. میشستی و شروع میکردی به تا کردن لباسها&nbs...
14 آبان 1392

بازی بازی بازی

❇ ❇ ❇ هو العظیم ❇ ❇ ❇ سلام دخترک شیرین من، این روزا بازیهات خیلی جالب تر و دخترونه تر شده. الان تقریباً 2 هفته ای میشه که خونه خاله مریم هستیم، چون عمو مهدی مشرف شده به سفر حج ، مامان جونم اونجاست تا مریم تنها نباشه، منم رفتم کرج پیش اونا که تو پیش مامانی و خاله مریم و ملیکا و میثم باشی. ملیکا برات همبازی خوبیه، و خیلی با هم سرگرم میشین، وقتی دارین بازی می کنین دوست دارم فقط نگاتون کنم.گاهی خیلی سازگار و مهربون و گاهی هم سر مثلاً یدونه مداد لج میکنین و ... البته قابل توجه سر کار خانوم باید بگم که معمولاً و در 90% مواقع تو هر وسیله ای دست ملیکا می بینی میگی : (( اَ نّا ، بده ، بده ه ه ه ه )) و در نهایت ملی...
13 آبان 1392